|
من و تنهایی |
|
.... |
نمیدونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد
یا کدوم ترانه ی من تو رو مثل گلی پژمرد نمیدونم نمیدونم که چی گفتم تو شنیدی چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی اگه روزی تو نباشی یا بری از من جدا شی میدونم که نمیتونی عاشقی دوباره باشی اگه روزی تو نباشی بین ما حرفی نباشه این پرنده ی دل من نمیتونه پر بگیره تو رو میخواد در کنارش تا که پر بگیره اخه حیفه پر نگیره حیف اینجا تو قفس بی کس بمونه نمیدونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد یا کدوم ترانه ی من تو رو مثل گلی پژمرد میدونم میدونم یه روز میایی که به من بدی رهایی ولی اون روز خیلی دیره کاش میشد زودتر بیایی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 3:2 توسط فرشته |
کاش میشد قلبها آباد بود کینه وغمها به دست باد بود،کاش میشد دل فراموشی نداشت نمنم باران هم آغوشی نداشت،کاش میشد گم شوند این کاشهای زندگی پشت نقاب بندگی،کاش میشد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند،کاش میشد آسمان رنگین نبود ردپای قهروکین رنگین نبود،کاش میشد روی خط زندگی! باتو باشم تا نهایت سادگی!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:56 توسط فرشته |
روز تولد تو میلاد عشق پاکه برای شکر این روز پیشانیم به خاکه شب تولد توإ ، میلاد هر چی خاطره شبی که غیر ممکنه هیچ جوری از یادم بره شب تولد توست ستاره هارو تک تک به عشق تو شمردم تولدت مبارک تولدت مبارک فائزه جون خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 2:55 توسط فرشته |
خیلی خیانتکاری گوساله
حالتو میگیرم(خدا حالتو بگیره از دست من کاری بر نمیاد)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:10 توسط فرشته |
پروردگارا
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:18 توسط فرشته |
سلام این وبلاگ یکی از دوستامه خیلی مطلبای جالبی داره برین سر بزنین حتما خوشتون میاد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:54 توسط فرشته |
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:59 توسط فرشته |
| ||||||