مامان بزرگم رفت...
ما رو تنها گذاشت....
اخخخخخخ خدایا دارم دیوونه میشم
من پیشش بودم داشت نفس می کشید ۵ دقیقه نشد رفتم بیرون وقتی برگشتم دیگه نفس نکشید
مامان بزرگ مرددددددد
خدایاااااااا باورم نمیشه خیلی دوسش داشتم خیلی
الهی بمیرم چقد اخر عمرش زجر کشید
وای خیلی سخته
تو رو خدا براش فاتحه بخونین

سلام
هر کی اومد تو وبلاگم منظورمو ازتنهایی نفهمید همه فقط به معنی ظاهریش توجه کردن ولی تنهایی من یه
چیز دیگست .
تنهایی من خداست ....
من احساس میکنم خدا نهایت تنهاییه
وقتی ما آداما تنها میشم تازه اونوقت به خدا میرسیم من تنهایی و دوست دارم چون خدارو
تواون پیداکردم و با هیچی هم این تنهایی و عوض نمیکنم
تو مرا پیدا کن...
درد را احساس کن
عشق را ادراک کن
و مرا پیدا کن
تا که آغوش تو آرامگه من باشد
تا که احساس تو هر ذره و ادراک تو هر لحظه ی من
و من از خود بی خود
تو مرا پیداکن.......
شاید اینجا و در اعماق نگاه تو، خدایی باشد
و خدایی همه شور
و خدایی همه عشق
و خدایی تنها
مثل من
همچو تو
بیش از ما.........
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به انداختن.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی,باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.
خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

من و خدا...
باران نم نم میبارید. دریا آرام بود و آسمان ابری و گرفته.نشسته بودیم لب ساحل.
من و خدا.
گفتم: «راستی... دنیای تو عجب دنیاییست... آدمهایت هم موجودات غریبی اند... هر روزبه رنگی...هر کدام به شکلی...نگاهها دور...چشمها کدر ... دلها ناصاف ... زبانها آلوده ی دروغ...گوش ها فریبکار...»
لبخند زد
«در دنیای تو... حقیقت تلخ است... زندگی سخت است... راه دور است...زود دیر میشود... بی عدالتی میشود...بی انصافی میشود...لحظه ها تلخ میشوند...بغضها نمیترکند... اخمها باز نمیشوند...دلها صاف نمیشوند...»
دستش را گذاشت روی شانه ام.
گفت: « درد تو چیست؟»
صدایش را که شنیدم...همه چیز یادم رفت... لبخند زدم...
با انگشتش ابرها را کنار زد... آسمان نمایان شد... سرخ... بنفش...گسترده...زیبا... یک غروب زمستانی ...
نزدیک گوشم گفت:« مال تو!»
سلام
این وبلاگو شروع میکنم اول از خدا و بعد از شما میخوام که منو همراهی کنین
فعلا همین.....


